تبليغاتX
بهشت

بهشت

ای دل قوی باش وصبورکه بدوخوب جهان درگذراست

مدتها بود که وقتی میخواستم برم خونه می ایستادم وبه انتهای خیابون نگاه میکردم ، بااینکه مسافت طولانی تاانتهای خیابون نیست ، نمی دونم ، شاید طی کردن این مسافت کوتاه به دلیل تکراری شدنش آزارم می داد...

شاید..............

بارها شده بود که صبرمیکردم تا یکی بیاد وبامن همراه بشه که گذر ازاین خیابون رو حس نکنم

انگار حتی خانم نظری دم در، هم این رو حس کرده بود

من به تنهایی عادت دارم وخیلی وقتها ازسکوت لذت می برم ولی نمی دونم چرا مدتی بود که رفتن این مسیر ،تنهایی برام سخت شده بود اصلا بی دلیل

حالا یک همسفر برام پیدا شده

اون مهربون وصبوره

مهربون من ، چقدر به من لطف داری؟چقدر؟

چقدر باید شرمنده باشم که اون بنده ای که باید باشم نیستم

چقدر باید خودم رو سرزنش کنم که حق بندگی رو نمی تونم به جا بیارم اما تو......................

خدایا شکرت

شکرت که بنده های خوبت ، هوای این بنده حقیرت رو دارند واون رو غرق محبتشون می کنند که جبران محبتشون خیلی وقتها برام کارسختیه

خدایا کمکم کن که دست نیاز به سوی بنده ای دراز نکنم

مهربون من ، این بنده حقیرت رو ، مثل همیشه دریاب

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت10:29توسط بهشت | |

 سلام مهربون من

من بازم درد دل دارم

خوابی که چند روز پیش دیدم وتعبیر به غم  وغصه شد وفکرم رو مشغول خودش کرده بود به حقیقت پیوست.

امروز اون غم اومدم سراغم

خدایا تنها توآگاهی، که چه زجری کشیدم تاتونستم خیلی چیزها روفراموش کنم

که هیچ کس دردم رو نمی فهمید

دلیل گوشه گیرشدنم رو به هیچ کسی نگفتم

فقط تو می دونی که به چه حالی روزها وشبهای تلخی رو گذروندم

چقدر تنها شدم واحساس تنهایی میکردم

چقدر طول کشید تاباخودم کناراومدم وقبول کردم راهی که داشتم می رفتم وسالها براش زحمت کشیدم بیراهه بود

اون هم به خاطر اینکه تو رو به زندگی عادی که خیلی آدمها دارند برگردونم

تااززندگی لذت ببری

غافل ازاینکه خودم کم کم از این زندگی عادی دورشدم بدون اینکه متوجه این موضوع باشم

بعدازدورشدنمون، کم کم خودم رو دوباره پیداکردم

اون نشاط وشادی رو که زبون زد خیلی ها بود بازحمت فراوان دوباره به دست آوردم

من منتظر روزی بودم که بالاخره ازراه رسید

من برای رسیدن به لحظه پشیمانی تو خیلی منتظر موندم خیلی

اون لحظه ازراه رسید اماخیلی دیر خیلی

زمانیکه من دیگه رمقی برای ادامه راه نداشتم

سالها تلاش کردم تابرسم به اون چیزی که احساس میکردم آرامش مابقی عمرم دربودن کنارش خلاصه میشه

امازمانیکه کمترین فاصله بین من واون بود من خسته شده بودم

دیگه حتی برای برداشتن اون فاصله کم ، هم توانی نداشتم

حالا سالها گذشته

تقریبا همه چیز عادی شده

من عادت کردم

فکرمیکردم همه چیز رو فراموش کردم اما انگار..................

باشه ، اگر تو صلاح رو دراین می بینی که بازم اون روزهای تلخ تکرار بشه

من خودم رو آماده می کنم

اما این بار متفاوت

نه باتکرار اشتباهات گذشته

خدایا کمکمون کن

 من رو رهاکن ازاین فکرتنهایی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت16:34توسط بهشت | |

 

رب شرح لی صدری

خدایا روزهای سختی رو درپیش دارم

با نگاه به آینده ترسی عجیب تمام وجودم رو فرامی گیره

برام عجیبه که نمی تونم با خودم کنار بیام

خسته شدم ازنگاه ها

کم کم دارم فراری میشم

جرات ندارم بگم چرا من ؟ که می دونم هرچیزی که به هر بنده ای عطا کردی نهایت لطف وکرم توست

می دونم از تو ، مهربونتر نسبت به هیچ مخلوقی وجود نداره

خیلی سخته بین کلی آشنا ، ناآشنا باشی

من رو ببخش که تحمل سنگینی برخی غصه ها رو،  روی دلم ندارم

 می دونم مولامون برای کاستن بار غم وغصه هاش درد دلهاش رو با چاه می گفت اما ما کجا ومولا کجا..............

 گاهی اوقات دلم میخواد فریاد بزنم

بیشتر وقتها چشمها رو می بندم که متوجه اتفاقاتی که داره دور وبرم می افته نشم

سعی میکنم نشنوم

سعی میکنم متوجه نگاه ها نباشم

سعی میکنم حس نکنم

دیگه تقریبا همه چی تکراری شده

مدتهاست که خنده هام ، فقط برای حفظ ظاهره

خدایا شکرت ، که من درجایگاه بندگی تو قراردارم

خدایا زبانم قاصره ازبیان این هم لطف وسخاوت

من رو ببخش ، اگر بدون توجه به نعمتهایی که برمن ارزانی داشتی ناخودآگاه ..................

من رو ببخش ، که قدر لحظه ها رو نمی دونم وبه نظاره مرگ لحظه ها می نشینم

من رو ببخش ، که آن طور که توشایسته ستایش وپرستش هستی .......................

من رو ببخش، اگر آنی ازیادت غافل شدم

من رو ببخش، اگر گاهی تنها به خودم فکرمیکنم

من رو ببخش، که سعی درافزودن قدر ت درکم داشتم اما درک ذات اقدس تو، ازعهده ام خارج بود

من رو ببخش، که خیلی راحت گناه میکنم وبعداز انجام ، امیدبه عفو وبخشش تو دارم

من رو ببخش

 خدایا کمکم کن

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت11:56توسط بهشت | |

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت12:35توسط بهشت | |

 

ای اهل ولا مژده که امشب شب احیای قلوب است

شب کشف کروب است

شب پرتو انوار غیوب است

شب ستر عیوب است

طلوع مه شادی و به غم وقت غروب است

چه شیرین و چه زیبا چه ماه است و چه خوب است

کجایید…  بیایید… زدل عقده گشایید…

همه روی به درگاه پیام آور اسلام نمایید….

به گهواره زیبای حسن جبهه بسایید… سپس بال گشایید!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت13:36توسط بهشت | |

مهربون من :

اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی ،
بگذار که در آنجا بسوزم .
و اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشت را به من بخشی ،
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود .
اما اگر به خاطر تو به سویت می آیم ،
محبوبم ٬ مرا از خویش مران .
متبرکم کن تا در کنار زیبایی جاودانه ات٬
تا ابد لانه کنم.

تو ای یگانه دوست٬
مرا متبرک گردان
تا در راه تو گام بردارم.
مهر بورزم و بخندم.
به همه مهر بورزم٬
هر چند از من بیزار باشند.
و در هر شرایطی
هر چند ناگوار٬
پیوسته خندان باشم.
به من بیاموز٬
در هر موقعیتی به تو تکیه کنم٬
و نوای باشکوهت را بشنوم.

دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت11:11توسط بهشت | |